مامان‌بزرگم بدون عصاش اومده بود پیشمون وقت رفتنش دیدم با خودش عصا رو نیاورده گفتم می‌خوای باهات بیام مامان‌جون؟گفتش نه آخه دلم نمی‌آد بهت بگم دستمو بگیری دلم نمی‌آد بهت بگم پاشی باهام بیای.من؟توی اون لحظه فقط دلم می‌خواست جهان از اول شروع شه مامان‌بزرگم مثل قبلش باشه بتونه بدون عصاش راه بره بدون کمک من راه بره.دلم می‌خواست یکم روی احساساتم کنترل بیشتری داشته باشم که با شنیدن این حرفا جلوش نزنم زیر گریه!ولی داشتم گریه می‌کردم و جهانم از اولش شروع نمی‌شد و مامان‌بزرگ منم بدون عصا راه رفتن براش سخت بود! کاش تا ابد عصای دستت باشم عزیزم.

+ یک‌ساعت قبل‌ترش پیش اون یکی مادرجون بودیم!با دیدن جفت‌شون همه‌ی غم‌های عالم اومده تو قلبم!کاش هیچ‌وقت پیری‌تون رو نمی‌دیدم.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

M22 Artworks کانال آنالیز و پیشگویی فوتبال پوکر ایرانی پوکر آنلاین قمار AshuraDay-iran دانلود رایگان کتاب خبر فوری محسنین کار mohseninkar خاطراتم فروش اینترنتی محصولات دانشگاهی پریشان گویی های یک دلِ تنگ... وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟