هرچی به از بیست به بعد سن‌م فکر می‌کنم جز مه چیزی نمی‌بینم و ترسم بیشتر می‌شه چون مطلقا تصوری ازش ندارم و همه‌ی خلاقیتم هم نابود شده و فکر می‌کنم نمی‌تونم فانتزی مناسبی برای آینده‌م داشته باشم اصلا چشم‌هام رو که می‌بندم حس می‌کنم باید فکرها و تصاویر احتمالی رو به زور توی مغزم هل بدم شاید بتونم یکی‌شون رو ادامه بدم و باهاش جلو برم،حالا داشتم می‌گفتم که تصور خودم توی سن‌های بالاتر از بیست یکم برام عجیب و سخته،چون فکر می‌کنم هنوزم به اندازه‌ی سنم رفتار مناسبی ندارم و حتی همون مقدار فکر و تصویری که توی مغزم هل می‌دم مناسب یه آدم تقریبا نوزده ساله نمی‌تونه باشه![حالا چرا می‌گم تقریبا نوزده چون دلیل خاصی دارم براش] با ا‌. که صحبت می‌کردم،البته که به تازگی مکالمه‌هامون اصلا شبیه مکالمه نیست و این‌طوریه که من یه ساعتی از شبانه‌روز که بیشتر ۲۳ به بعد هم هست می‌رم بالغ بر ده‌تا پیام می‌ذارم براش و بعدش فرداش می‌بینم ده‌تا و بعضا بیشتر پیام گذاشته برام و این روند همین‌طوری ادامه پیدا می‌کنه تا یه‌جایی تصمیم بگیریم با هم آنلاین شیم و زنجیره رو قطع کنیم،خب در ادامه‌ی صحبتم بگم که داشتم به‌ش می‌گفتم احساس تباه بودن دوباره اومده سراغم و نمی‌دونم که چطوری می‌تونم از مغزم جداش کنم چون از سه‌تا فکری که میاد تو ذهنم دوتاش همینه که وای خدایا چطوری ممکنه این‌قدر عقب باشم از چیزی که می‌خواستم و وای خدایا کی تموم می‌شه این دورباطل.حالا نمی‌دونم از کجا منشاء می‌گیره این‌ وضعیت ولی ا. معتقده به‌خاطر مقایسه کردن خودم با آدم‌هایی که می‌شناسمه.درسته من بیشتر وقتا می‌گم اصلا مقایسه کردن/شدن رو دوست ندارم و همه آدمیم و سرعت پیشرفت‌ها ممکنه متفاوت باشه ولی الان دقیقا نمی‌دونم چند درصد حرفم رو قبول دارم چون فکرهام گویا دارن نقض میکنن این رو و ای‌بابا.حداقل قبلا فکر می‌کردم تناقض‌های وجودم کم‌تر شدن ولی حالا می‌بینم که دقیقا با سرعت بیشتری رو به رشدن.

همیشه وقتی تصمیم می‌گیرم با داداشم راجع به سن و بالا رفتن‌ش و عقب موندن خودم از چیزایی که می‌خواستم حرف بزنم ری‌اکشنش اینه که سرش رو یه ت بده و چشم‌هاش رو بده بالا و بگه بابا چرا این‌قدر به این مسئله اهمیت می‌دی و بعدش شروع کنه از دوست‌هاش و آدمایی که می‌شناسه بگه تا جفت‌مون خسته شیم و بگم تسلیم شما درست می‌گی و من مسئله‌ی ذهنیم زیادی مسخره‌ست عزیزم.و حالا دارم جدی‌تر به این مسئله فکر می‌کنم که سن مهمه؟نمی‌دونم ولی فکر می‌کنم هرچه‌قدر بیشتر بخوام بهش بها بدم بیشتر از کارایی که می‌خوام انجام بدم عقب می‌مونم.

نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها احتمالا باید این باشه که سن عزیزم یه واژه‌ی معمولیه مثل بقیه‌ی واژ‌ه‌ها که تو داری سعی می‌کنی به‌ش اهمیت بیشتری بدی و بیشتر برای خودت پررنگش کنی،تو می‌تونی تا وقتی که اعضا و جوارحت سالمن و نفس می‌کشی کارایی که دوست داری رو انجام بدی و با واژه‌ای تحت عنوان "سن" برای خودت محدودیت ایجاد نکنی.

نمی‌دونم راستش.


مشخصات

  • دانلود + ادامه مطلب (منبع اصلی)
  • کلمات کلیدی: می‌کنم ,حالا ,نمی‌دونم ,باشه ,مغزم ,ندارم ,برای خودت ,مقایسه کردن ,تقریبا نوزده
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارشدهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

آثار سمولی... شورای دانش آموزی دبستان شهید مطهری سودجان از دریچه ی چشم من چکاوک ها مُهرسازی نویانی- شهاب به نام خداوند نیکی آفرین وبلاگ زبان سه سوت سایت اصلی آی آر تور|IRTOUR